حکایت گدا و ثروتمند انفاق کننده
دوشنبه بیست و ششم آبان ۱۴۰۴
*درویشی تنگدست* به در خانه
*توانگری رفت* و گفت:
*شنیدهام مالی در راه خدا نذر کردهای*
*تا به درویشان بدهی، من هم درویشم*
*خواجه گفت:* من نذر کوران کردهام
*اما تو کور نیستی*
*درویش کمی فکر کرد و گفت:*
ای خواجه، کور حقیقی منم که
*درگاه خدای کریم را رها کرده*
*و به در خانه چون تو گدایی آمدهام*
*این را گفت و رفت.*
خواجه که از این سخن بسیار
*متأثر شده بود، به دنبالش دوید*
*تا چیزی به او بدهد*
اما درویش قبول نکرد و گفت:
✅ *از او بخواه که دارد*
*و میخواهد که از او بخواهی...*
✅ *از او مخواه که ندارد*
*و میترسد که از او بخواهی*